داستان کوتاه پدر
طبق معمول مامانم بابامو صدا زد كه بياد در شيشه سس رو باز كنه. پدرم بعد
از كلي كلنجار رفتن نتونست در اون شيشه رو باز كنه.
مادرم منو صدا زد و منم خيلي راحت درش رو باز كردم و به بابام گفتم: اينم كاري داشت؟
پدرم لبخندي زد و گفت: يادته وقتي بچه بودي و مامانت منو صدا ميزد تو زودتر از من مياومدي و كلي زور ميزدي تا در شيشه سس رو باز كني؟!
يادته نميتونستي؟
يادته من شيشه سس رو ميگرفتم و كمي درش رو شل ميكردم تا بازش كني و غرورت نشكنه؟
اشك تو چشمام جمع شد نتونستم حرفي بزنم و فقط پدرم رو بغل كردم .
مادرم منو صدا زد و منم خيلي راحت درش رو باز كردم و به بابام گفتم: اينم كاري داشت؟
پدرم لبخندي زد و گفت: يادته وقتي بچه بودي و مامانت منو صدا ميزد تو زودتر از من مياومدي و كلي زور ميزدي تا در شيشه سس رو باز كني؟!
يادته نميتونستي؟
يادته من شيشه سس رو ميگرفتم و كمي درش رو شل ميكردم تا بازش كني و غرورت نشكنه؟
اشك تو چشمام جمع شد نتونستم حرفي بزنم و فقط پدرم رو بغل كردم .
منبع: روز نامه اطلاعات
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 15:38 توسط حسین الهی رودپشتی
|
این وبلاگ در زمینه گسترش زبان و ادبیات فارسی فعالیت می کند لذا از کلیه دوستان اهل قلم در زمینه ادبیات فارسی انتظار دارم تا با درج نظرات خود ، اینجانب را در نیل به این هدف مقدس یاری نمایند (حسین الهی رودپشتی)