داستان کوتاه ( زنداني فقير و هيزم فروش ) از مثنوی معنوی
فقيري را به زندان بردند. او بسيار پرخُور بود و غذاي همه زندانيان را مي دزديد و مي خورد. زندانيان از او مي ترسيدند و رنج مي بردند، غذاي خود را پنهاني مي خوردند. روزي آنها به زندانبان گفتند: به قاضي بگو، اين مرد خيلي ما را آزار مي دهد. غذاي ده نفر را مي خورد. گلوي او مثل تنور آتش است. سير نمي شود. همه از او مي ترسند. يا او را از زندان ...




این وبلاگ در زمینه گسترش زبان و ادبیات فارسی فعالیت می کند لذا از کلیه دوستان اهل قلم در زمینه ادبیات فارسی انتظار دارم تا با درج نظرات خود ، اینجانب را در نیل به این هدف مقدس یاری نمایند (حسین الهی رودپشتی)