رضا اسماعيلي 
در اين زمانه كه عصر هبوط انسان است 
دوباره خاطر آيينه ها پريشان است 
نمي وزد به زمين بوي آدميزادي 
به روي ذهن زمين ، رد پاي شيطان است 
نمي رسد به خدا دست خسته انسان 
چراكه جام وجودش ، تهي ز ايمان است 
شكسته قامت سبز غرور انساني 
بشر ـ قسم به حقيقت ـ شكسته نان است 
دوباره قصه هابيل و فتنه قابيل 
و يك فرشته كه در آسمان هراسان است 
دوباره وسوسه سيب و عشوه حوا 
ببين چگونه قدمهاي نفس لرزان است ! 
از آن گناه نخستين ، بيا كه برگرديم 
كه دوست ، بنده نواز و كريم و رحمان است 
شب است و حافظ شيراز و ذكر خير عشق 
و قلب عاشق من ، باز هم غزلخوان است 
كجاست مثنوي و شب چراغ و مولانا؟ 
دلم گرفته و در جست وجوي انسان است